کتابی از رستهی «جنایی-پلیسی» برمیگزینی. خواندن را میآغازی. حدسهایی میزنی. میکوشی قطعات پازل را کنار هم بگذاری و پاسخ معما را بیابی که زارت، سر و کلهی یک روح خبیث پیدا میشود و کنترل همهچیز را به دست میگیرد یا از آن بدتر، یک روح بختبرگشتهی ستمدیده بدون یاالله گفتن، وارد ماجرا میشود
دوستی میگفت: «من اگر نوشتههایم را جایی ببینم، نمیتوانم تشخیص دهم که خودم آنها را نوشتهام.» راست میگفت. تفاوتی در لحن و زبان متنهایی که در فضای اینترنت منتشر میشود یا حتا کتابهای چاپشده، وجود ندارد؛ انگار همهی این متنها را یک نفر نوشته است.
«آنسلما» زنی است در آستانهی هفتاد سالگی که تنها زندگی میکند. پیشتر معلم بوده و به دلیل سیلی زدن به یکی از دانشآموزان از مدرسه اخراج شده است. سالها پیش شوهرش را از دست داده و رابطهی خوبی با فرزندان و نوههایش ندارد. زندگی آنسلما تهی و خالی از شور میگذرد تا اینکه در زبالهها یک طوطی پیدا میکند. پرنده را با خود به خانه میبرد و او را «لوئیزیتو» مینامد.
در کتاب «کتابفروشی گمشده»، به ترکیب جالب «کارآگاه ادبی» برخوردم. در این داستان، کارآگاه ادبی به کسی گفته میشود که دنبال نسخههای قدیمی و کمیاب کتابها میگردد. اما من این عبارت را برداشتم و معنای تازهای به آن بخشیدم. در نگر من، هر نویسندهی خوبی باید کارآگاه ادبی هم باشد. ویژگیهای این نویسنده-کارآگاه به شرح زیر است:
شش ماه بود که آتنا نوشتن را آغاز کرده و پیشرفت زیادی هم کرده بود، اما هر چه جلوتر میرفت، بیشتر درک میکرد که دنیای نوشتن چقدر وسیع است و یادگیری هیچ پایانی ندارد. مشتاق بود ببیند امروز استاد چه نکتهای به او میآموزد. آتنا وارد دفتر شد. استاد سخت در حال نوشتن بود.
داستان «عمارت مگنولیا» قصهی دو دختر جوان در دو بازهی زمانی متفاوت را روایت میکند. «آنجلیکا» دختر جوانی است که بهعنوان مدل مجسمهسازی کار میکند. او بسیار زیباست و الهامبخش کار تندیسگران مشهور است. مجسمههای او در کل شهر به چشم میخورد و اسم و رسمی برای خود به هم زده است. با مرگ مادر آنجلیکا و درگیر شدن او در یک ماجرای قتل، دختر جوان مجبور به فرار میشود و سرنوشت او را به عمارت مگنولیا میکشاند.
«وانهاده» داستانی است نوشتهی «سیمون دوبووار» که در قالب یادداشتهای روزانهی یک زن نوشته شده است. «مونیک»، قهرمان داستان، زنی چهلوچهارساله، خانهدار و دارای دو فرزند دختر است. مونیک تمام زندگی و جوانیاش را صرف همسر و فرزندانش کرده است. او زنی است که تا همین چندی پیش احساس خوشبختی میکرد؛ فقط از اینکه همسر پزشکش بیشازحد کار میکند گِله داشت.
یازدهساله که بودم کتاب «بابالنگدراز» را خواندم و خیلی هم از آن لذت بردم. یک سال بعد شبکهی دو سیما شروع به پخش انیمیشنی کرد که براساس این کتاب ساخته شده بود. این انیمیشن برای بچههای آن زمان بسیار جالب بود، اما برای من که کتاب را خوانده بودم، جذابیتی دو چندان داشت...