وبلاگ داستانک آخرین شاهد | داستانک مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را... میترا جاجرمی 19 شهریور 1405
وبلاگ داستانک دسترسی | داستانک معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال... میترا جاجرمی 11 شهریور 1405
وبلاگ داستانک بادبادک | داستانک دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده نمیشه... میترا جاجرمی 03 شهریور 1405
وبلاگ داستانک دیوار | داستانک پسرک به دستهای کثیف و کبرهبستهاش چشم دوخت. شستن دستها قدغن بود... میترا جاجرمی 31 مرداد 1405
وبلاگ داستانک تناسخ | داستانک داستان زندگیاش تکراری بود. هر بار متولد میشد... میترا جاجرمی 19 مرداد 1405
وبلاگ داستانک نسخه | داستانک بیمار اول در زد و وارد شد. روانپزشک با دقت حرفهایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح... میترا جاجرمی 09 مرداد 1405
وبلاگ داستانک زبان مادری | داستانک میگفت: «زبان مادری یعنی چه؟ این مردان بودند که با کوشش و رنج بسیار زبان... میترا جاجرمی 27 تير 1405
وبلاگ داستانک فراری | داستانک سیوچهارساله بود و نمیخواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همهی... میترا جاجرمی 21 تير 1405
وبلاگ داستانک ققنوس | داستانک سالها نوشت، اما کسی نوشتههایش را نپسندید. میگفتند نوشتههایش بیرنگوروست؛ انگار همهچیز... میترا جاجرمی 14 تير 1405