در جنگ، انگار لحظهها کش میآیند. آنقدر دراز میشوند که نه سرشان را میبینی نه تهشان را. تو میمانی و ثانیههایی که سایهی شومشان رفتهرفته بزرگتر میشود
قبرستان را نامیدهایم آرامستان. اما چه کسی گفته مردهها آرامند؟ مگر حافظ نمیگوید: «اندرون من خستهدل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست»؟...
در زندگی روزهایی هست که سرگردانی؛ گمگشته میان لحظههایی که نمیدانی باهاشان چه کنی. دور خودت میچرخی و هر ثانیه حالت بدتر میشود. حتا حوصلهی خودت را نداری...